نمیدونم چرا از صبح همش چشمام گریه است. همش ریخت... الکی... الکی ریخت فقط ریخت یکسره... نمیدونم چرا دلم بغضه همش... نمیدونم چیه تو گلومو گرفته.. نمیدونم اون عشقت شده یه سرطان تو گلومم انگار. همونجا چسبیده کنده نمیشه. فقط نفسمو گرفته.... نفسم درنمیاد.
نمیدونم چی بگم. نمیدونم چرا باید منت تورو بکشم. نمیدونم چرا هی میامو میگم دوست دارم. نمیدونم چرا. نمیدونم چرا کنده نمیشی از تنم.... با همه این زخمهایی که میزنی. با همه این نیشهایی که میزنی... با همه این حرفهایی که میزنی.. وقتی میگی ." برو" "از زندگیم برو بیرون" " بهم پیام نده" " وارد زندگیم نشو" :( نمیدونم چراااااااااااا پس هنوز دوست دارم! لعنت به دوست داشتن من.... . چقد من بدبخت شدم که اینطوری جلو پات دارم زانو میزنم و التماس میکنم حتی برا ی لحظه دیدنت.... برا ی لحظه کنارت نشستن..... تو ماشین... برا نگاه کردنت برای چند دقیقه..... خدا هستی دیگه؟؟؟؟ اره؟؟؟ هستی؟؟؟ میبینی؟؟؟؟؟ دلم ترکیده دیگه... تو کجایی پس؟ اصلا بکن ببرش از تو دلم... نابودش کن از تو تنم.. داری میبینی تو تمام تنم هست؟ داری میبینی دیگه... داری میبینی همش تو فکرم هست...... داری زجرم میدی چرا؟؟؟؟ زجر چیو دداری بهم میدی؟ حالمو چرا خراب کردی؟ چرا خرابتر میکنی؟ چرا ؟؟؟
برچسب:
نویسنده: هیراد کاشانی